ای سینه از داغ پدر سوخته
ای چشم به در بار دگر دوخته
باز نبینی که بیاید پدر یا که ببینیش به درگاهِ در
بردن جانان تو در دستش است
رحم ندارد این فلک رسمش است
چشم پدر بسته بر این عالم است
چشم تو هم بسته از این ماتم است
جان به فدای تن جانان تو .. جان مرا برده غم جان تو
اشک به چشم از دل نالان تو .. چاک شوم از دم و از آن تو
اثیر
نوشته شده توسط ا.ن در شنبه 1 فروردین1388 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت: « خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟ » خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.
پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت: « خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟ »
خدا جواب داد: « بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی! »
...؟
نوشته شده توسط ا.ن در سه شنبه 27 اسفند1387 ساعت 23:21 موضوع ادبیات | لینک ثابت
راز یگانه دولت راستین :
عشق به آنچه میکنی
و عشق به دیگران..!
نوشته شده توسط ا.ن در سه شنبه 27 اسفند1387 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت
جاني كه با نگاهي شرار بر روزگاران ميكشد
و بي همان نگاه سر بر زمين باير انتظار مي سايد
ديدگانش را كتيبه اي بر اين مضمون فرا گرفته است؛
اشكم شده رنگ خون گنجشك
دلم ترك برداشته از دوريت
دستم به مغزم نميرسه
آفتاب و تابش نور و گرماش
ديگه روشن و گرمم نميكنه
سرزمين آرزوهام تو حسرت بارون نگات
خشكيده...
اثير
نوشته شده توسط ا.ن در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت
مي ترسم از خودم
وقتي تو آئينه نگاه مي كنم
به چشمانم ، خشم غضب آلودي
شراره مي كشد.
به اين ديدگان،
نگاهي بيفكن ...
قلبي سرخ مي تپد،
خوني گرم در شريان تفكراتم
به عشق تو...به نقش تو
و به دوستيه من با تو
سرازير ميكند، تا بدانم !؟
چيستي ،تا بدانم كيستي
تا شناسم ترا من در نگاهت.
اي جوان بي سر و سودا
دلي داري كه دلداري
عجب سر گشته و شيدا در ان است.
اثير
نوشته شده توسط ا.ن در پنجشنبه 21 شهریور1387 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت
لحظه اي بعد كه خورشيد از دور
به صداي حسنك شد بيدار
سر برآورد و جهان شد پر نور
ديد بر قلهء اون كوه بلند
حسنك از غم و سرما بيتاب
سرد و بي روح فرو رفته بخواب.
...!
هر دم و آن اين نفس و نعمتِ
ايزدي خواستار درگاه ِ يگانهء عالمم
تا نشود كار ما چنين آيد
كه خورشيدِ ما روي برآورد
و چشم بر ما گشايد،
كه غم و سرماي دوري بر بلنداي گيتي
ما را سر بر زمين نهاده باشد
ما بي تابيم به گرماي شيد،
به روشنايي خور.
بر دامنه قدم نهاده ايم تا بر قلهء عشق
جاني نسيبمان شود،
نگاهي بر ما آيد و زندگيمان هويدا گردد.
روح بر تافته ايم ابر جارو زنيم و برفي پارو كنيم
تا راه بر دلِ تو گشاييم؛
اي آفتاب يقيين.
اثير
نوشته شده توسط ا.ن در یکشنبه 10 شهریور1387 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت
دست در دستت نهم بازو به بازوي تو جان
چشم در چشمت نهم عشقت در اين سينه نهان
من به كامم سادگي و تو به نامت عاشقي
من در اين دنيا ترا و تو دراين گيتي عيان
جان من لب بر لب شيداي من ننهاده اي
تا ببينم مهر تو در اين زمين و آسمان
قلب خود بگشوده ام بر روي اين درياي مهر
دست من نگرفته اي اي زاد روز مهرگان
ميدانم كه ميداني كه ميبينم ترا من روز و شب
در ميان جسم و جان اين خيل بي روح و روان
عاشقم عشقي به دوستي دارم شاهدش يكتاي پاك
اين نفس از تو فزايد عشق اميد منجي من هر زمان
اثير
نوشته شده توسط ا.ن در یکشنبه 13 مرداد1387 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت
مثلا دارم مينويسم ولي خيلي جالبه اصلا نمي دونم چي و چرا؟ اينجوري نه سر داره نه ته فقط يه قلم از دل يه عاشق پاشو از پلهء عقل فراتر گذاشته ، جوهر وجود داستان زندگيه منو پر گرده تو خودش هي داره روي كاغذ حيات تنهايي من سر مي خوره و رقص شيدايي رو به رخ همهء زيباييها ميكشه...
اثير
نوشته شده توسط ا.ن در شنبه 29 تیر1387 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

مشق کنیم باهم بر کاغذ کاهی زیر نور لمپا
فارسي شكر است
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY